Haddade Adel
Haddade Adel

اشعار

عذر تقصیر

«عذر تقصیر»

محمّدا به كه مانی، محمّدا به چه مانی
«جهان و هر چه درو هست صورتند و تو جانی»

حكایتی كه تو داری به هیچ چامه نگنجد
فزون ز طاقتِ اندیشه و زبان و بیانی

ندانمت چه بنامم، ندانمت چه بخوانم
كه هرچه گویم و خوانم، چو بنگرم، به از آنی

تو در خیال نیایی، تو در قیاس نگنجی
كه خود حقیقت برتر ز فهم و وهم و گمانی

تویی كه رشتۀ پیوند آسمان و زمینی
تویی كه پنجرۀ روشنِ زمین و زمانی

تویی كه صاحب خُلق عظیم و طبع كریمی
تویی كه صاحب صبر جمیل و قدر گرانی

تویی كه در شبِ تاریكِ دهر نور امیدی
تویی كه در تن دنیای خسته روح و روانی

پیام‌آورِ توحید و عدل و حكمت و عقلی
رسول رحمت پروردگار عالمیانی

تو آن درخت برومند بوستان بهشتی
كه میوۀ گل اخلاق بر زمین بفشانی

به راه حقّ و عدالت دمی ز پا ننشینی
مگر نهال عدالت به دست خود بنشانی

روا به كیش تو هر چیز پاك و طیب و طاهر
حرامْ هر چه پلیدی بر او نشانده نشانی

تو بندِ بردگی از پای خَلقِ خسته گشایی
نجات‌بخش خلایق ز رنجِ بارِ گرانی

ز ابر تیره ببارد به آبروی تو باران
نگاهدارِ یتیمان، پناهِ بیوه‌زنانی

به باغ عشق و محبّت، گل همیشه بهاری
نه آفتی به بهار تو می‌رسد نه خزانی

نشسته نزد فقیران، به مهربانی و نرمی
ستاده بر سرِ راهِ ستمگران جهانی

لطیف و نرم، چو باران، به خاك خشك بیابان
به دشت تشنۀ ایمان، تو جویبار روانی

تویی كه محرم رازی، تویی كه اهل نمازی
خوشا شبِ تو كه هر شب نماز عشق بخوانی

نماز خواندی و از دیده سیل اشك گشودی
فدای قطرۀ اشكی كه در نماز فشانی

محمّدا تو كریمی، محمّدا تو رحیمی
محمّدا تو امینی، محمّدا تو امانی

سعیدْ آن كه تو او را به‌سوی خویش بخوانی
شقی‌است آن كه تواَش از حریم خویش برانی

تو عزّت و شرف و مجد و فخر و فرّ و شكوهی
تو پشتوانه و پشت‌وپناه و توش‌وتوانی

ستونِ خانۀ ایمانِ بندگان خدایی
عمودِ خیمۀ اسلامِ مسلمین جهانی

هزار چشمۀ حكمت، هزار زمزم رحمت
ز قلب پاك تو جوشیده آشكار و نهانی

غبار هیچ پلیدی به دامنت ننشیند
تو پاك‌دامن و پاكیزه‌طبع و پاك‌زبانی

خدای خواسته تا قدر و منزلت به تو بخشد
خدای خواسته قرآن بماند و تو بمانی

به پنج نوبت، گلدسته‌ها ز مشرق و مغرب
زنند بانگ «محمّد» بدان زبان كه تو دانی

ستوده آمد نامت، شنوده باد پیامت
بلند باد مقامت، كه سرو باغ جنانی

تویی كه ریشه و اصلی، تویی كه حلقۀ وصلی
نشسته در دلِ خُرد و كلان و پیر و جوانی

جهان پُر است ز خشم و خروش و خیزش امّت
رسیده موج رهایی ز هر كران به كرانی

بِهِل كه خصمِ سیه‌دل زبان به‌هرزه گشاید
كجا رسد به تو ای مه ز بانگ هرزه زیانی

بریده باد دو دستی كه در جفای تو كوشد
شكسته باد اگر وا شود به‌یاوه دهانی

چگونه لاف سخن در ستایش تو توان زد
تویی كه لایقِ مدح تو نیست هیچ زبانی

سزد كه عذر ز تقصیر خویش خواهم و زین پس
سپر بیفكنم و زه نیفكنم به كمانی

فرود آیم و بار دگر بلند بگویم:
محمّدا به كه مانی، محمّدا به چه مانی
 

Haddade Adel
Haddade Adel