Haddade Adel
Haddade Adel

فیزیكدانی كه فیلسوف شد

مصاحبه با هفته نامه پنجره

گفت‎وگو با رییس پارلمان هفتم و رییس فرهنگستان زبان و ادب فارسی، رنگ و بویی خاص یافت. با او درباره زندگی فرهنگی‎اش به بحث نشستیم و این‎که چگونه از عالم طبیعیات و فیزیک، رهسپار علوم معقول انسانی شد. روایت حداد عادل در این باب، روایتی خاص و شنیدنی است. او متخصص فیزیک بود، اما جوشش معنوی درون‎اش، او را به سوی «فلسفه» فراخواند. حال ما مواجه با مردی هستیم که هم فیزیک می‎داند، هم دانش آموخته فلسفه است و هم از سرشناسان عالم سیاست در ایران. گفت‎وگو با چنین شخصیت ذوابعادی قطعا امری دلپذیر است. او شمرده سخن می‎گوید و با تأمل، به‎سان فیزیکدانان جوانب امر را می‎سنجد و مانند فیلسوفان اندیشه می‎کند. با این‎حال، او وقتی از آشنایی‎اش با شهید مطهری و دکتر حسین نصر سخن می‎گوید، همان جوشش ایام جوانی در چشمانش پدیدار می‎شود. جوششی که چند صباحی است در عالم سیاست در جریان است. وقتی از او پرسیدیم که آیا از دور ماندن از عرصه دانشگاه و بحث و فحص صرف، ناراحت نیست؛ پاسخ داد که «سیاست» را نیز به اندازه فلسفه مهم می‎داند. این شما و این روایت حداد عادل از زندگی و زمانه‎اش.

*فلاسفه اجتماعی به این امر قائلند که میان شکل‎گیری شخصیت و فردیت هر انسانی و متن اجتماعی که او در آن پرورش یافته، ربط مستقیمی وجود دارد. اگر ما در این گفت‎وگو به این پیش‎فرض قائل باشیم، علی‎القاعده باید از زندگی و زمانه شما بحث خود را آغاز کنیم. در این راستا سئوال اول از شکل‎گیری نخستین بارقه‎های تفکر فلسفی در شماست، این میل به فلسفه چگونه در شما تکوین یافت؟ آیا معلول آشنایی با اشخاص خاص بود؟

زمینه کلی علاقه به تفکر علمی و به‎طور کلی «تفکر»، در بنده و بسیاری از هم‎کلاسی‎های من در دوران دبیرستان شکل گرفت. من دوران دبیرستان را از 1336 تا 1342 طی کردم. از خوشبختی‎های من این بود که توانستم از محضر استادان زبده‎ای که خود را در حد یک معلم معمولی تنزل داده بودند، بهره ببرم. از میان همه آن‎ها باید به دو نفر که نقش اصلی را در پرورش فکری من داشتند اشاره کنم که اولی مرحوم استاد رضا روزبه که مدیر دبیرستان ما بود...

*نام دبیرستان محل تحصیل شما چه بود؟

من در دبیرستان علوی تحصیل می‎کردم که رییس آن استاد رضا روزبه بود، ایشان معلم فیزیک و چند درس دیگر ما بود. شخصیت دوم، مرحوم علی‎اصغر کرباسچیان، معروف به علامه کرباسچیان بود. ایشان یک روحانی برخاسته از حوزه مقدس علمیه قم بود و در علومی که به آن مسلط بود، اعجوبه‎ای محسوب می‎شد. ما در آن دبیرستان با اندیشه اسلامی فضای نیم‎قرن پیش آشنا شدیم. شاید برای بعضی‎ها امروز تصورش مشکل باشد که ما در آن روزگار علامه طباطبایی (رحمت‎الله علیه) را می‎شناختیم و نسبت به آن بزرگوار احترام بسیار قائل بودیم. هم علامه کرباسچیان و هم استاد روزبه، از علاقه‎مندان به علامه طباطبایی بودند و خواهر آقای روزبه، همسر علامه طباطبایی بود. ما در کلاس پنجم دبیرستان، تفسیرا‎لمیزان را نزد استاد روزبه می‎خواندیم و از آن بهره می‎گرفتیم. نتیجه درس خواندن در این محیطی که شرح دادم، این بود که من برای ورود به «عرصه تفکر» و عشق به دانستن آماده می‎شدم. البته دیپلم من در رشته ریاضی بود.

*یعنی با وجود تحصیل در رشته‎ای غیر از علوم انسانی، باز هم دروس خاص علوم دینی و فلسفی در آن دبیرستان تدریس می‎شد؟

بله، بگذارید نکته‎ای را در این باب برایتان بگویم. ما در کلاس چهارم دبیرستان «شرح لمعه» می‎خواندیم و من هنوز عبارات خاص آن را در ذهن دارم. آن دبیرستان فضای خاصی داشت. ریاضیات جدی بود و در بالاترین سطح تدریس می‎شد. اساسا بهترین معلمان آن روزگار، در هر رشته‎ای، به ما درس می‎دادند. من دفترها و کتابچه‎های حل تمرین جبر و هندسه خود را هنوز دارم که اگر شما آن‎ها را ببینید، از سنگینی و پیچیدگی مباحث آن تعجب می‎کنید. با چنین پشتوانه‎ای بنده در خرداد 1342، یعنی در اوج رویدادهای 15 خرداد و نهضت امام (رحمت‎الله علیه) دیپلم گرفتم و در مهر همان سال هم تحصیل در رشته فیزیک دانشگاه تهران را آغاز کردم. اما آن نقطه عطف فکری که شما در پی آن هستید، نزدیک به شش سال بعد اتفاق افتاد. من در سه سال دوره لیسانس فیزیک را گذراندم و خرداد 1345 به قول امروزی‎ها کارشناس فیزیک شدم و مهر 1345 وارد اولین دوره کارشناسی ارشد فیزیک دانشگاه شیراز شدم. در دانشگاه تهران شاگرد دکتر حسابی و دکتر جناب و دکتر خمسوی و دکتر آزاد و امثالهم بودم و در دانشگاه شیراز هم توفیق شاگردی استادانی مانند دکتر یوسف ثبوتی و دکتر ناصر ماهوتیان و دکتر نیازی را داشتم. در این مدت به دانشجویان دوره لیسانس فیزیک تدریس می‎کردم.

تقریبا مقارن با پایان دوره فوق‎لیسانس بود که به این جمع‎بندی رسیدم که نباید فیزیک را ادامه بدهم و باید به‎سراغ رشته‎های علوم انسانی بروم.

*این تغییر سلیقه و علاقه علت خاصی داشت؟ یعنی با مقوله تازه‎ای مواجه شدید؟ من روایتی شنیده‎ام که گویا شما پس از شنیدن خطابه‎هایی از دکتر نصر دلبسته عالم فلسفه و حکمت شدید؟

داستان را عرض خواهم کرد. اما به هر روی حسن این تصمیم را بیشتر معلول حضور در دبیرستان علوی و تحصیل در آن فضای خاص می‎دانم. محیط دانشگاهی تهران و شیراز هم بی‎اثر نبود. آن‎چه در دانشگاه دیدم و از دانشجویان شنیدم و در عین‎حال لمس فضای دانشجویی از نزدیک و مطالعات مختلف، جملگی من را به این نتیجه رساند که مشکل کشور ما قبل از آن‎که فیزیک یا ریاضی باشد، علوم انسانی و فرهنگ و تفکر است. بعد از تصمیم به تغییر رشته، به تهران آمدم و با «دیپلم» دوباره وارد دانشگاه تهران شدم.

*یعنی لیسانس و فوق‎لیسانس فیزیک را کنار گذاشتید؟

آن روزها به من گفتند تحصیلاتت به‎درد تغییر رشته نمی‎خورد! آن زمان این مقررات فعلی نبود و کسی هم چنین خیالی نداشت که از رشته فنی به رشته علوم انسانی بیاید. بنابراین برای آن قانونی وضع نشده بود. من شاید اولین نفری بودم که در دانشگاه تهران با داشتن فوق‎لیسانس فیزیک، به دانشكده ادبیات می‎آمد. در آن زمان همه رشته‎های علوم انسانی در دانشکده ادبیات تدریس می‎شد. بنابراین هیچ راهی وجود نداشت، اما من مصمم بودم که در رشته‎های علوم انسانی درس بخوانم، این‎چنین بود که با دیپلم وارد رشته علوم اجتماعی شدم و طی یک‎سال 40 واحد علوم اجتماعی خواندم.

*از استادان آن زمان علوم اجتماعی کسی را به‎خاطر دارید؟

بله، شاگرد دکتر غلامحسین صدیقی بودم و نزد دکتر روح‎الامینی هم مردم‎شناسی می‎خواندیم. دکتر اسعد نظامی هم «جامعه‎شناسی عمومی» تدریس می‎کرد. کتاب «زمینه جامعه‎شناسی» آریان‎پور نیز جزو کتب درسی ما بود. یک سال بعد، امکان قانونی شرکت در امتحان ورودی فوق‎لیسانس فلسفه فراهم شد و این‎چنین بود که از سال 1349 وارد رشته فلسفه شدم. با این وصف، من اگر بخواهم به سئوال نخستین شما پاسخ مشخصی بدهم، باید بگویم که بهمن 1347 که پایان دوره فوق‎لیسانس فیزیک و شروع گرایش عملی من به علوم انسانی بود، نقطه عطف زندگی فکری من و آغاز قدم نهادن در راهی بود که هنوز بعد از 42 سال تغییر نکرده است.

*تحصیل در رشته‎های فنی در روزگار ما، یک روحیه پوزیتیویستی و تحصل‎گرا را نضج می‎دهد. شما چگونه بر روح پوزیتیویستی رشته فیزیک فائق آمدید و از یک جهان به جهان دیگری رجوع کردید و آیا در این باب شخصیتی خاص و یا حتی درک و شهود شخصی‎ای منشأ اثر بود؟

پاسخ شما را باید با رجوع به محیط دبیرستان علوی و شخصیت آقای روزبه بدهم. ما قبل از این‎که وارد رشته فیزیک بشویم و در آزمایشگاه با دستگاه‎های اندازه‎گیری و آزمایش‎های خاص سر و کار پیدا کنیم، شش سال تمام با فردی از نزدیک زندگی کردیم که فیزیک را از هر معلم فیزیکی در زمان خود بهتر می‎دانست و در این رشته دانشمند تجربی متبحری بود. به‎نحوی که ما وقتی وارد دانشگاه شدیم، بیش از 70 - 60 درصد آزمایش‎هایی را که انجام می‎دادیم، در دبیرستان تجربه کرده بودیم. این آدمی که تا این حد به فیزیک و ریاضی مسلط بود، به‎قدری مؤمن و متقی و معنوی بود و آن‎چنان به‎درستی تفکر علمی را با اعتقاد دینی، آشتی داده بود که برای ما طبیعی جلوه می‎کرد که فیزیک بخوانیم تا خدا را بهتر بشناسیم. او به ما یاد داد که با خواندن فیزیک می‎توانیم آیات تکوینی خدا را بخوانیم. او به همان وجهی که به ما آموختن آیات تشریعی قرآن را تأکید می‎کرد، فرمول‎های فیزیک را نیز به ما می‎آموخت تا آیات تکوینی خداوند را درک کنیم. بنابراین ما هیچ‎وقت از کشف طبیعت، احساس فرو افتادن در ماتریالیسم و اثبات‎گرایی نکردیم. در همان زمان ما با متفکرانی نظیر شهید مطهری هم آشنا شده بودیم و بعضی از شاگردان ایشان هم با تعلیمات خود ما را از فرو غلتیدن در الحاد حفظ می‎کردند.

*پس از این‎که وارد رشته فلسفه شدید، با چه اساتیدی بیشتر محشور بودید و چه اساتیدی توجه شما را جلب کردند؟

استادی که مشخصا سبب شد تا من توجهم به تحصیل در دانشکده ادبیات و علوم انسانی جلب شود، «دکتر نصر» بود، من تا پاییز 1347 «دکتر نصر» را نمی‎شناختم. در آن سال در روزنامه آیندگان، مصاحبه‎ای از ایشان خواندم. دکتر نصر در آن‎وقت رییس کتابخانه دانشکده ادبیات بود و استاد گروه فلسفه. در آن مصاحبه متوجه شدم که وی، از فیزیک و ریاضی و علوم شروع کرده است و بعد به تاریخ علوم رجوع کرده و سپس به تاریخ فلسفه اسلامی و فلسفه اسلامی اقبال نشان داده است. مقدمات کار ایشان بی‎شباهت به من نبود و برای من جالب‎توجه بود که کسی در آمریکا در دانشگاه فیزیک خوانده باشد و فوق‎لیسانس خود را نیز در رشته‎های علوم تجربی اخذ کرده و سپس به سراغ رشته‎های علوم انسانی رفته باشد و صحبت از خدا و دین و معنویت بکند. در آن دوره در دانشگاه تهران این‎گونه استادان «استثناء» محسوب می‎شدند. من در یکی از نوبت‎ها که از شیراز به تهران آمده بودم، پرسان پرسان در دانشگاه تهران، سراغ از ایشان گرفتم و در کتابخانه دانشکده ادبیات، با ایشان دیداری داشتم. در آن جلسه، گفتم که من فوق‎لیسانس فیزیک دارم و می‎خواهم فلسفه بخوانم. در واقع این دیدار، جرقه‎ای بود که آتشی در وجود من روشن کرد. ایشان با روی گشاده از تصمیم من استقبال کرد و به راهنمایی من پرداخت. من هرچند نتوانستم آن سال‌ها وارد رشته فلسفه شوم، اما مهر سال بعد، دانشجوی همین دانشکده ادبیات در رشته علوم اجتماعی بودم. با این‎حال به‎عنوان دانشجوی آزاد، در کلاس‎های دکتر نصر حاضر می شدم، بدون یک جلسه غیبت، و در امتحان هم همراه دیگران شرکت می‌کردم، بسیاری از دانشجویان آن کلاس، نمی‎دانستند که من قبل از آن‎که در این کلاس‎ها شرکت کنم، فوق‎لیسانس فیزیک گرفته‎ام و خود معلم دانشگاه هستم. درهمان‎ سال‌ها من در دانشکده مخابرات که حالا جزو دانشگاه‎ خواجه نصیرالدین طوسی است، «فیزیک مدرن و الکتریسیته» تدریس می‎کردم، ولی در دانشگاه تهران مانند یک دانشجوی ساده درس می‎خواندم. سال بعد که به رشته فلسفه آمدم. دکتر نصر، استاد من بود و استادانی داشتم که بعدها همکاران من شدند. در رأس این اساتید، دکتر یحیی مهدوی بود که من پایان‎نامه دکتری خود را زیر نظر ایشان گذراندم.

*پایان‎نامه‎تان چه موضوعی داشت؟

«نظر کانت در باب ما بعدالطبیعه». البته دکتر فردید هم آن روزگار در دانشکده ادبیات بود و من چهار سال تمام در همه کلاس‎های درس ایشان حاضر بودم.

*فردید چه دروسی را تدریس می‎کرد؟

«فلسفه اگزیستانس» تدریس می‎کرد که اختصاص به اندیشه‎های هایدگر داشت و «فلسفه جدید».

*فلسفه جدید همان فلسفه تحلیلی بود؟

خیر. تاریخ فلسفه در دوران جدید بود. در ضمن فردید هگل هم تدریس می‎کرد. دکتر ابوالحسن جلیلی هم تاریخ فلسفه یونان و کانت تدریس می‎کرد. من شاگرد دکتر داوری هم بوده‎ام. البته نه در رشته فلسفه. آن سالی که علوم اجتماعی می‎خواندم، ایشان از جمله مدرسان این رشته بود و واحد «فلسفه» را تدریس می‎کرد. در این میان افتخار شاگردی مرحوم ابوالحسن شعرانی، معروف به علامه شعرانی را هم داشتم. آیت‎الله شعرانی به ما «الهیات در فلسفه اسلامی» درس می‎داد.

*با این وصف، باید گفت سرآمدان جریان‎های مختلف فکری در آن دانشگاه تدریس می‎کرده‎اند، مانند مرحوم دکتر فردید که علایق فلسفی‎اش بر کسی پوشیده نبود یا دکتر نصر که به حوزه سنت‎گرایی تعلق‎خاطر داشت و حتی مرحوم دکتر مهدوی این‎ تعارض بین دیدگاه‎ها، چه فضایی را به‎وجود آورده بود و شما چگونه با آن برخورد کردید؟ آیا تشتت فکری به ارمغان می‎آمد یا بالعکس یک تضارب آرای پویا را موجب‎ می‎شد؟

باید عرض کنم که یک سنت فکری مشخص در گروه فلسفه حاکم نبود. این امر در کل دانشگاه تهران هم به چشم می‎آمد. یعنی در خود دانشگاه هم ما سنت فکری واحدی را نمی‎دیدیم. استادان هرکدام بسته به این‎که در کدام کشور تحصیل کرده بودند، تفکر آن کشور را به‎صورت گرایش‎های شخصی و فکری خود عرضه می‎کردند. برخی مانند دکتر مهدوی آشکارا به پوزیتیویسم فرانسوی وفادار بودند، برخی مانند فردید به فلسفه اگزیستانس و فلسفه هایدگر توجه نشان می‎دادند. در این میان دکتر داوری و جلیلی بیشتر تحت تأثیر فردید بودند و دکتر نصر علاقه‎مند به فلسفه اسلامی و سنتی بود...

*پس به نحوی ایشان میان استادان آن‎جا گیر افتاده بود!

بله، دکتر نصر آن‎جا همفکری نداشت. البته آقای داوری با ایشان همسخنی داشت، هرچند بیشتر به گرایش نسبت به فردید معروف بود. استادانی مانند منوچهر بزرگمهر هم طرفدار فلسفه تحلیلی و تجربه‎گرایی انگلیسی بود. اما آن‎چه بستر برنامه درسی‎ ما قرار داشت، «تاریخ فلسفه» بود. یعنی درس‎های ما بر حسب، تاریخ فلسفه تدوین شده بود و دانشجو یک نگاه عمومی نسبت به جریان فلسفه غرب پیدا می‎کرد، فلسفه اسلامی در حاشیه بود و کم‎رنگ جلوه می‎کرد.

*اساتید چه منابعی را معرفی می‎کردند؟

منابع درسی ما خیلی کم بود و مانند امروز کتاب فلسفی به وفور به طبع و نشر نمی‎رسید، ما بیشتر به تاریخ فلسفه کاپلستون رجوع می‎کردیم. این دوره از تاریخ فلسفه، امروز به فارسی ترجمه شده و در اختیار دانشجویان است، اما آن روزگار چنین نبود و مطلقا ترجمه‎ای از آن وجود نداشت.

*پس به متن اصلی رجوع می‎کردید؟

بستگی به میزان علاقه دانشجو و تسلط او به زبان انگلیسی داشت. دانشجویانی که به انگلیسی مسلط بودند، به متن اصلی رجوع می‎کردند، بقیه هم به کتاب‎های فارسی توجه نشان می‎دادند. البته سیر حکمت در اروپای فروغی کتاب بالینی دانشجویان فلسفه بود! استادان هم اغلب به این کتاب ارجاع می‎دادند.

اما بگذارید یک نکته مهم را در باب گروه فلسفه دانشگاه تهران بگویم؛ درس دادن و درس خواندن در آن گروه «جدی» بود و این جدیت ناشی از انضباطی بود که دکتر مهدوی به آن قائل بود و محترم می‎شمرد و نظمی که او در گروه برقرار کرده بود. ایشان اصرار داشت استاد «بی‎سواد» و «بی‎شخصیت» وارد گروه نشود و برنامه درسی ناقص به مرحله اجرا در نیاید. این انضباط مفید و مؤثر بود. خود دکتر مهدوی با این‎که بیشتر تمایل به «پوزیتیویسم» نشان می‎داد، ولی سعه صدری داشت که مطابق با آن، به‎هر دانشمندی احترام می‎گذاشت. در نتیجه در گروه فلسفه ما هم استادی مثل آیت‎الله شعرانی تدریس می‎کرد، هم دکتر فردید و هم منوچهر بزرگمهر و دکتر نصر.

*با این توصیف شما، من این‎طور نتیجه می‎گیرم که یک تضارب آراء و داد و ستد فکری در گروه فلسفه وجود داشته است. ماحصل این امر هم اجازه ایده‎پردازی به دانشجو بوده است. در این میان اما اتفاقات فکری مهمی افتاد؛ نظیر تئوری‎پردازی‎های مرحوم فردید که هنوز هم محل بحث است یا تشکیل انجمن حکمت و فلسفه. شما در ایجاد این انجمن نقشی داشتید؟

خیر، من هیچ نقشی نداشتم. این انجمن اسم قبلی‎اش انجمن شاهنشاهی فلسفه بود. تا جایی‎که یادم است حوالی سال 1352 تشکیل شد. من مخالف تشکیل این انجمن بودم و هیچ‎گاه در آن نقشی ایفا نکردم، نه درس دادم و نه کتابی برای آن‎جا نگاشتم. حتی مقاله‎ای هم در مجله انجمن ندارم.

*به‎خاطر آن وجه سلطنتی‎‎ای که داشت؟

بله. من اساسا مخالف بودم که عنوان شاهنشاهی بر فلسفه‎ورزی اطلاق شود. با نزدیک شدن دکتر نصر به دربار هم همان‎موقع ابراز مخالفت می‎کردم.

*همان زمانی که ایشان رییس دانشگاه صنعتی شریف و آریامهر پیشین شد؟

آن زمان خیر، چون او ما را به تدریس در دانشگاه شریف دعوت کرد. از وقتی از دانشگاه شریف رفت و رییس این انجمن شد، فاصله دیدارهای ما بیشتر شد و من علاقه‎ای به فعالیت یا حضور در انجمن فلسفه نشان ندادم. اگر بخواهم دقیق‌تر قضایا را نقل کنم، من تنها شش جلسه در آن انجمن در درس مرحوم مهدی حائری شرکت کردم. ایشان چنان‎ كه می‎دانید، فرزند مرحوم آیت‎الله حائری بود و سال‎ها در کانادا و آمریکا اقامت داشت و با فلسفه غربی و فلسفه اسلامی آشنایی داشت و انجمن از او خواسته بود که فلسفه تطبیقی تدریس کند. شش جلسه من در درس ایشان شرکت کردم و این تنها حضور منظم در آن انجمن بود. بعد از این کلاس‎ها ملاقاتی با دکتر حائری داشتم و به ایشان عرض کردم که شأن شما به‎عنوان یک روحانی و پسر یک مرجع تقلید این نیست که در انجمن «شاهنشاهی» فلسفه، تدریس کنید. اختلاف سنی ما آن‎موقع خیلی زیاد بود. من در حدود 30 سال داشتم و ایشان بسیار بزرگ‎تر از من بودند. اما به‎هر حال ایشان تحت تأثیر همین سخن من، آن درس را تعطیل کرد.

*به‎جای خوبی رسیدیم، برای خود من مدت‎هاست که پرسشی وجود دارد و البته هیچ‎گاه جوابی برای آن نیافته‎ام؛ ما دکتر نصر را به‎عنوان یک متفکر بسیار مهم می‎شناسیم و خدمات ایشان به فلسفه و هویت اسلامی بر کسی پوشیده نیست. این امر چه قبل از انقلاب و چه بعد از انقلاب امری است که میان اهل فضل بر آن اتفاق‎نظر وجود دارد، اما پرسش این است که دوگانگی «نظر و عمل» در بینش و روش دکتر نصر چگونه قابل تحلیل است. ما از یک طرف با متفکری مواجهیم که به اصیل‎ترین سنت‎های اسلامی و معنوی می‎پردازد و تفکر اسلامی را بسط و شرح می‎دهد و از یک‎سو با رژیمی همکاری می‎کند که هیچ سنخیتی با ایده‎های ایشان ندارد، این دوگانگی را چگونه می‎توان تفسیر کرد؟

نمی‎شود تفسیر کرد. من در همان زمان هم قادر به جمع میان این دو جنبه شخصیت دکتر نصر نبودم و به‎هر حال این دو جنبه با هم سازگار نبود و نتیجه خوبی هم به بار نیاورد.

*احتمالی مطرح است که ایشان به بسیار خوب، اگر موافق باشید، به وجه دیگری از زندگی فکری شما می‎پردازم. شما چه زمانی با شهید مطهری آشنا شدید؟

آشنایی من با شهید مطهری، به دوران دبیرستان برمی‎گردد. فکر می‎کنم سال 1337 بود که کتاب «داستان راستان» ایشان به دست من رسید. آن زمان علاقه وافری به کتاب و مطالعه داشتم و در دوران دبستان و سال اول دبیرستان هر کتابی را که می‎دیدم، می‎خواندم. کتاب داستان راستان در مقایسه با کتاب‎های قبلی‎ای که دیده بودم، یک «پدیده تازه» جلوه می‎کرد. حتی به‎نظرم یک «انقلابی» در داستان‎نویسی برای نوجوانان بود. ما تا آن زمان داستان‎های آموزنده مذهبی به زبان ساده و در عین‎حال درست ندیده بودیم، این دو جلد کتاب که 500 صفحه بود و حدود 100 داستان را شامل می‎شد و همه داستان‎ها اعتقادی و فرهنگی بود، در آن فضا غنیمتی محسوب می‎شد و اولین آشنایی مرا با استاد مطهری رقم زد. در عین‎حال، در همان فضای مدرسه نام آقای مطهری به کرات مطرح می‎شد و کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم ایشان هم مطرح بود. ما اگرچه از این کتاب به اقتضاء سن‎مان بهره نمی‎بردیم، ولی می‎دانستیم ایشان با علامه طباطبایی همکاری دارند. اما اولین‎بار که من ایشان را دیدم در شب سوم شعبان سال 1341 بود که شهید مطهری به‎دعوت انجمن اسلامی دانشجویان در دانشگاه تربیت معلم برنامه داشت. من آن‎موقع دانش‎آموز دبیرستان بودم، بعد از تعطیلی مدرسه، خودم را به آن‎جا رساندم و در این سخنرانی شرکت کردم. خوب یادم هست که آن شب دو نفر سخنرانی کردند، یکی شهید مطهری و دیگری مرحوم مهندس بازرگان. آن‎جا من برای اولین‎بار ایشان را دیدم. سال بعد نهضت امام (رحمت‎الله علیه) شروع شده بود و ایشان جزو روحانیون مبارز محسوب می‎شد، ما هم در دانشگاه از طریق شرکت انتشار به آثار ایشان دسترسی داشتیم. من هرچه بیشتر به آثار ایشان رجوع می‎کردم، احساس علاقه‎ام به شخصیت و تفکر ایشان بیشتر می‎شد. گویی من رادیویی بودم که گیرنده‎ام با موج ذهن استاد مطهری تنظیم شده بود. وقتی‎که کتاب‎های ایشان را می‎خواندم، از سبک استدلال ایشان لذت می‎بردم و قلم‎شان را می‎پسندیدم و بیش از هر متفکر دینی دیگری با ایشان احساس انس می‎کردم. این علاقه کم‎کم به آشنایی شخصی مبدل شد و در آن سال‎ها اگر می‎شنیدیم که آقای مطهری در مسجدی سخنرانی دارد، خود را به آن‎جا می‎رساندیم و از سخنان ایشان بهره می‎بردیم. بعدها که به دانشگاه شیراز رفتم، انجمن اسلامی دانشجویان را تأسیس کردم و خود رییس آن شدم. در این انجمن، یکی از فعالیت‎های من این بود که از ایشان برای سخنرانی در شیراز دعوت کردم و کتاب «امدادهای غیبی در زندگی بشر» استاد مطهری، حاصل آن دعوت است. همین آشنایی‎ها باعث شد که وقتی خواستم به علوم انسانی تغییر رشته دهم، با ایشان که می‎دانست من فیزیک خوانده‎ام، مشورت کنم. استاد مطهری بنده را تشویق کرد به انصراف از این رشته و تحصیل در علوم انسانی. در آن هنگام آقای مطهری در واقع مرجع فکری من بود و روز به روز این ارتباط بیشتر شد و تا شهادت ایشان ادامه یافت.

*شما به حسینیه ارشاد هم رفت و آمد داشتید؟

بله، تا وقتی‎که شهید مطهری از شریعتی جدا نشده بود، به آن‎جا می‎رفتیم.

*در آن جدلی که شکل گرفت بین ایشان و مرحوم شریعتی فضا و بحث‎های خاص آن دوران را به‎خاطر دارید؟

بله، اما من در متن درگیری نبودم. چراکه سن و سال‎مان در حدی نبود که بتوانیم نقش ایفا کنیم.

بگذریم؛ گمان می‎کنم الان دیگر وقت مطرح کردن سئوالات فلسفی است!

من تابع شما هستم، هرچه می‎خواهید بپرسید.(خنده)

با بحثی که تا به حال داشتیم، به‎نظرم مقصود سوال اول من حاصل شد. ما تا این‎جا با زمینه‎های فردی و اجتماعی شکل‎گیری تفکر شما آشنا شدیم، بنابراین من پرسش‎های بعدی را براساس امهات مسائل فلسفی‎ای که با آن مواجهیم مطرح می‎کنم. ما میراث عظیمی داریم به‎نام «فلسفه اسلامی». این میراث تا به امروز بسط پیدا کرده است و تا به امروز، هم از آن تمجید شده است و هم در معرض طعن و لعن بوده است...

طعن و لعن، لفظ زیاد خوبی نیست. فلسفه اسلامی در معرض انتقاد بوده است.

منظورم از طعن و لعن رویکردهای امثال غزالی به فلسفه است.

به‎نظرم اگر لفظ «رد و انکار» به‎کار برده شود، بهتر است.

*این رویکردها را شما چگونه ارزیابی می‎کنید، این رویکردها به تفکیک حوزه فلسفه از دین نظر دارد و حوزه دیانت را از دست‎آوردهای فلسفی دور می‎بیند. و قائل به ارزیابی آن در ساحت دین نیست. این امر به نظر شما تا چه حد محل اعتنا است؟ آیا می‎توان رویکرد تفکیکی را برگزید و قائل به انفکاک میان دین و فلسفه شد؟

گاهی مراد ما از فلسفه، معنای اصطلاحی فلسفه است و درس و کتب و اصطلاحات آن، اگر مرادمان این باشد ما در متن اسلام و قرآن «فلسفه» به این معنا نداریم. اما اگر مرادمان از فلسفه مطلق تفکر عقلی است، در این صورت باید گفت اسلام مدافع تفکر عقلی بوده و هست و قرآن ما را به تفکر عقلی دعوت کرده است. قرآن در عین‎حال که کتابی مقدس است «معرفت‎مدار» است. این جنبه استدلالی و عقلانی در تعالیم ائمه ما دیده می‎شود. از همه بارزتر باید از نهج‎البلاغه نام برد. در نهج‎البلاغه ما این جنبه‎ها را می‎بینیم و خطبه‎های حضرت امیر (علیه‎السلام) درباره خدا و عالم، یک جهان‎بینی عقلانی است. تفکر عقلانی از اول با اسلام همراه بوده است. گاهی اسم آن را «کلام» می‎گذاریم و گاهی «فلسفه» و حتی «عرفان نظری»؛ وقتی می‎گوییم فلسفه اسلامی، باید مشخص کنیم به چه معنا اسلامی است. این توضیحی دارد که البته در مجال ما نمی‎گنجد. من در دانشگاه شیراز در این باب سخنرانی مفصلی کرده‎ام. در آن‎جا گفتم که مراد ما از اسلامی بودن فلسفه، به این معنا نیست که این فلسفه مثل احکام دینی است یا وحی است و مستند به وحی.

*یعنی خطابردار است و در آن می‎توان قائل به خطاپذیری هم بود؟

بله. همان‎طور که ما چیزی داریم به‎نام معماری اسلامی و یک هنری داریم به‎نام «هنر اسلامی» فلسفه‎ای هم داریم به‎نام «فلسفه اسلامی» حتی رابطه فلسفه اسلامی با قرآن و حدیث، قوی‎تر از رابطه معماری و هنر با این مقولات است. منظورم این است که هیچ‎کس وقتی از «فلسفه اسلامی» یاد کرده است، نخواسته فلسفه را جانشین دین کند، حتی خود «ابن‎سینا» که اعظم فلاسفه اسلامی است. اما این نکته مهم است که هیچ تمدن بزرگی بدون فلسفه عقلانی نمی‎تواند دوام پیدا کند و آینده‎ای داشته باشد.

*اگر بخواهیم این میراث را در افق اکنون و زمان حال بررسی کنیم، در مصاف با گستره معنایی به‎نام «فلسفه غرب» ادله فلسفی ما چه خواهد بود؟ برخی می‎گویند دیگر نمی‎توان در زمان حال از «ملاصدرا» و «سهروردی» سخن گفت و باید فلسفه اسلامی فیلسوفان جدیدی را پرورش دهد و حرف نوینی بزند. این امر در بخشی از جامعه فلسفی ما نظریه غالبی شده است. در وجهی دیگر با طرح نظریه «زوال اندیشه» در ایران، این امر ابعاد تئوریک دیگری هم به‎خود گرفت. شما در این باب چه نظری دارید؟

من استفاده از اصطلاحات «نو» و «کهنه» را درباره فلسفه نمی‎پسندم و جایز نمی‎دانم. فلسفه که کت و شلوار نیست که قائل به «مد روز» آن باشیم. فلسفه فن‎آوری نیست که سخن از نسخه روز آن به‎ میان آید. در واقع به‎نظرم همین امر که کسی بگوید باید دنبال فکر امروزی رفت، خودش فلسفه‎ای است که قابل نقد است. ممکن است سخنی از افلاطون و ارسطو و ابن سینا و ملاصدرا به‎دست ما برسد و درست باشد. سئوال من این است که ملاک ما برای تفکیک «کهنه» و «جدید» چیست؟

این دوستان استدلال می‎کنند فلسفه اسلامی کلاسیک مختص به همان زمان و تاریخ و جامعه آن روز است و نمی‎توان به زمان حال بسط‎شان داد...

این دوستان باید استدلال‎شان را بگویند. چرا نمی‎توان بسط داد؟ اصول این فلسفه لایتغیر است و فرازمانی است.

می‎گویند روح زمانه عوض شده است.

این حرف‎ها کلی‎گویی است. کسی‎که این سخن را می‎گوید باید مشخص کند که مقصودش از «روح زمانه» چیست. این حرف‎ها را فیلسوفان نمی‎گویند، کمتر فیلسوفی است که موقع اثبات سخن خود، امروزی بودنش را ملاک صحیح بودن آن بداند. هر فیلسوفی معتقد است که عقاید فلسفی‎اش مبتنی بر استدلال است، اگر غیر از این باشد، فیلسوف نیست.

*مسیر پیشنهادی شما چیست؟ کانت‎گرایان جدید معتقدند که تکامل تاریخی امری است الزامی و الزاما زمان حال پیشرفته‎تر از گذشته است و بنابراین فلسفه امروز هم جلوتر از فلسفه کلاسیک حرکت می‎کند...

اگر مراد از تکامل، در اختیار داشتن منابع بیشتر است و فیلسوفان بیشتری در دسترس ما هستند، این سخن درست است. ولی از این سخن، نباید نتیجه گرفت که اگر کسی امروز فلسفه‎ای را شرح داد به صرف امروزی بودن از اثر فیلسوفی که هزار سال پیش راجع به هستی سخن می‎گفته، برتر است.

*پس باید تاریخ‎گرایی را کنار نهاد؟

بله، تاریخ‎گرایی خودش یکی از مکاتب فلسفی است که تاکنون بسیار در معرض نقد بوده است. بنده معتقدم که فلسفه اسلامی یک میراث ارزشمند است در اختیار ما و ما در دنیای امروز باید آن را جدی بگیریم. می‎دانید که من در فلسفه کانت تتبع داشته و دارم. آرای کانت را که با حکمای خودمان مقایسه می‎کردم، به این نتیجه رسیدم که فلسفه اسلامی در دنیای امروز می‎تواند منشأ اثر باشد. من از این حیث آینده فلسفه اسلامی را در گرو توجه به چند مقوله می‎دانم. اول مواجهه جدی با فلسفه جدید اروپا و آرای دکارت، لایب نیتس، لاک و به‎خصوص هیوم و از همه مهمتر کانت. به‎نظرم اگر در حوزه‎های دینی ما در قم آشنایی با تفکر فیلسوفانی مثل کانت جدی گرفته شود، این مسأله به رشد و توسعه فلسفه اسلامی کمک می‎کند. نکته دیگر این است که فلسفه اسلامی باید از دایره هستی‎شناسی و به تعبیر خاص فلسفی‎اش متافیزیک بیرون آید و به‎سراغ سایر شئون فکری و علمی بشر برود. یعنی ما باید بتوانیم از دل فلسفه اسلامی، فلسفه‎های علوم دیگر را استخراج کنیم. فی‎المثل از اسفار ملاصدرا، ما یک روان‎شناسی‎ای استخراج کنیم که ریشه‎اش از حیث متافیزیکی معطوف به مباحث ملاصدرا در باب نفس باشد. کما این‎که روان‎شناسی رفتارگرایانه ریشه در پوزیتیویسم دارد. یا ما بتوانیم فلسفه طبیعت را برای دانش‎های علوم طبیعی و فنی تدوین کنیم. یا حتی به سمت فلسفه ریاضیات برویم.

*منظورتان یک «منطق جدید» است؟

منطق جدید خیر. منظورم فلسفه ریاضی است. البته می‎توان بین منطق سنتی و منطق جدید هم نوعی همخوانی ایجاد کرد. علاوه‎بر این‎ها دست‎یابی به فلسفه‎هایی مضاف مانند فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست هم مهم است. این خود حوزه گسترده‎ای است که ما را به چالش دعوت می‎کند.

*فعالیت‌های صورت گرفته در این زمینه را چگونه ارزیابی می‌كنید؟

من هم فعالیت‎های اخیر را مطلوب می‎دانم و معتقدم انقلاب اسلامی با خیزشی که به‎سوی تمدن اسلامی برداشته، این تقاضاها را فوری‎تر کرده است. یعنی اگر ما می‎خواهیم در عرصه علوم انسانی مقلد نباشیم و مانند چند دهه گذشته به‎تبع استادانی که از فرنگ آمده‎اند، یک عده دنباله ‎رو فکر آلمانی و عده‎ای در پی فلسفه‎های فرانسه و انگلیس و... نباشند و الگوی توسعه اسلامی - ایرانی خود را داشته باشیم، باید فلسفه‎های علوم و سیاست و اخلاق و هنر را در فلسفه اسلامی توسعه دهیم.

*بگذارید از فلسفه غرب هم سخن بگوییم؛ شما چرا «کانت» را انتخاب کردید؟

من در میان فیلسوفانی که در دوره تحصیل خود با آن‎ها آشنا شدم، سبک استدلالی فلسفه کانت را به سبک استدلالی فلسفه اسلامی نزدیک‎تر دیدم. هرکس که فی‎المثل دکارت خوانده باشد و فلسفه کانت را هم مطالعه کرده باشد، تصدیق می‎کند آن انضباطی که از حیث استدلالی در فلسفه کانت موجود است، در دکارت نیست. در واقع کانت در فلسفه جدید اروپا مقامی دارد مانند ارسطو در فلسفه کلاسیک، کانت شبیه قله‎ای است که از دکارت به بعد تا زمان کانت، فیلسوفان رو به آن در صعود بودند و اگر کسی بر سر این قله، خانه بگیرد، می‎تواند هم تاریخ فلسفه جدید قبل از کانت را از آن قله تماشا کند و هم تاریخ فلسفه جدید و معاصر اروپای بعد از کانت را؛ کانت مانند کانون اشعه‎ای است که پس از یک عدسی همگرا قرار گرفته باشد. پرتوهای نور در آن جمع می‎شوند و دوباره به شقوق مختلف تقسیم می‎شوند. کانت از نظر من چنین جایگاهی را دارد. من تصور می‎کنم بهترین میدان برای فلسفه تطبیقی میان فلسفه غرب و فلسفه اسلامی، فلسفه کانت است و اگر بتوانیم براساس فلسفه اسلامی، فلسفه کانت را تجزیه و تحلیل کنیم، پیشرفت قابل‎ملاحظه در تفکر ما روی خواهد داد.

*بازار هایدگر همیشه داغ بوده است. شما فلسفه هایدگر را چگونه می‎بینید. برخی از آن تفسیر قدسی دارند و برخی دیگر زبان به نفی آن می‎گشایند.

من هایدگر را در درس‎های دکتر فردید خوانده‎ام، ولی خودم را متخصص فلسفه هایدگر نمی‎دانم و به همین وجه در باب فلسفه او اظهارنظر نمی‎کنم. اما غیر از کانت، فلسفه لایب‎نیتس را زیبا می‎دانم و جذاب. در عین‎حال دکارت را از آن‎جهت که آغازگر است مهم می‎دانم. اسپینوزا را هم به‎خاطر استواری ریاضی‎گونه فلسفه‎اش می‎پسندم. ولی هیچ‎کدام از این‎ها «کانت» نمی‎شوند!

*احساس می‎کنم که به فلسفه کانت دلبستگی دارید. این‎طور است؟

خیر. من کانتی نیستم. بلکه خودم را منتقد فلسفه او می‎دانم، ولی در عین‎حال فلسفه او را مهم می‎دانم و فکر می‎کنم اگر کانت در ایران خوب خوانده شود و به‎درستی فهم شود، آفاق تازه‎ای در برابر فلسفه اسلامی گشوده می‎شود.

*آثاری از کانت در چند سال اخیر ترجمه شده مثل نقد قوه حکم. آن‎ها را دیده‎اید؟

بله، آثار مربوط به فلسفه کانت را می‎بینم.

*این امر به‎نظر شما برای عرصه تفکر ما مهم و مفید است؟

بله، من شخصا یکی از آرزوهایم این است که ترجمه‎ام را از «نقد عقل محض» کانت تمام کنم. دانشجویان من خیلی اصرار دارند که من این امر را زودتر به سرانجام برسانم. اگر که...

*اگر «جمهوری اسلامی» بگذارد!

بله، بله، اگر...! (با خنده)

*شما یک استاد فلسفه هستید و یک سیاست‎ورز. در این سال‎ها شما درگیر مناصب اجرایی بوده‎اید و به‎تبع این امر شاید امکان حضور مستمر در عرصه تفکر از شما سلب شده است. اگر شرایطی فراهم بود که به گذشته رجعت کنید، آیا همین مسیر را انتخاب می‎کردید؟

من خیلی خوشحالم که در دوران انقلاب اسلامی زندگی می‎کنم و اگر خدمتی در این انقلاب و نظام از دست من برآمده، نسبت به ساحت انقلاب اسلامی، آن را مهم‎تر از تألیف یک کتاب و سخنرانی می‎دانم. همیشه معتقدم که اگر حکومت یک کشور بر روال صحیح بیفتد و استقلال واقعی کسب کند، تفکرش هم به روال درست می‎افتد و فرهنگش هم رشد می‎کند. اما اگر کشوری گرفتار حکومت دست‎نشانده باشد و مثل رژیم شاه بیگانه‎خواه باشد، صد مثل بنده و بالاتر و مهمتر از بنده هم اگر باشند و دائم در اتاق خود کتاب بنویسند و مطالعه کنند، آبی گرم نمی‎شود. بنابراین من از این‎که وقت خودم را به‎جای آن‎که صرف فلسفیدن محض کنم به مسائل اجرایی و فرهنگی و در این 10 سال به سیاست اختصاص داده‎ام، نه‎تنها پشیمان نیستم، بلکه خوشحالم و در عین‎حال معتقدم اگر دانشگاهیان و درس‎خوانده‎ها به‎سراغ عالم سیاست نیایند، کسانی به‎سراغ سیاست می‎آیند که ضرر می‎رسانند.

*سوال آخر را کوتاه و گزیده می‎پرسم؛ «همایش روز جهانی فلسفه» که با مدیریت شما برگزار شد، چه اثراتی بر ساحت تفکر و فلسفه ایران گذاشت؟ آیا می‎توان گفت که این همایش یک «رخداد فلسفی» در ایران بود؟

این همایش باعث شد اهل فلسفه در دانشگاه‎ها و حوزه‎ها چندصد مقاله تألیف کنند. ما در آن سه روزی که این همایش برگزار شد، در 16 گروه مختلف بیش از صد و چند جلسه داشتیم که مقاله‎های بسیاری در آن‎ها مورد بحث و ارزیابی قرار گرفت. این نشست‎های متعدد غالبا مملو از جمعیت بود و دانشجویان و استادان از آن استقبال می‎کردند. طبعا این همایش حرکتی در جامعه فلسفی ما ایجاد کرد. من نمی‎گویم یک «جهش» بود، اما قطعا حرکتی مفید محسوب می‎شد. من معتقدم آن‎چه از رهگذر همایش روز جهانی فلسفه به‎دست آمد تجربه مفیدی بود؛ چه برای روحانیون حوزه و چه اساتید دانشگاهی.

*یک سئوال دیگر؛ شما چه «آرزوی فلسفی‎ای» دارید؟!

من این روزها اهتمام و عشق و علاقه‎ام «تحول در علوم انسانی» است و امیدوارم بتوانم با همکاری دوستان دانشگاهی‎ام، تأثیری از این حیث ایجاد کنم. در جامعه فکری ما عده‎ای مصمم به این امر هستند. اما «تحول» بستگی به همت ما دارد.

 

منتشر شده در ویژه نامه نوروزی 1390 هفته نامه پنجره

Haddade Adel
Haddade Adel