Haddade Adel
Haddade Adel

ایرج شیرین‌ سخن

بسم الله الرحمن الرحیم

«ایرج شیرین‌سخن»(1)

دکتر غلامعلی حدّاد عادل

 

ایرج افشار نه‌تنها ایران‌شناسی برجسته و پركار و كتابدار و كتاب‌شناسی استاد بود، كه روزنامه‌نگاری ورزیده نیز بود. او روزنامه‌نگاری را از پدر آموخته و از او به ارث برده بود و از جوانی تا پایان عمر خود هیچ‌گاه از كار مطبوعاتی دور نشد و دست نكشید؛ هرچند روزنامه‌نگاری وی همیشه غیرسیاسی بود. طبیعت روزنامه‌نگاری اقتضای نوشتن می‌كند؛ نوشتنی دائم، در موضوعات متنوع. روزنامه‌نگار، اگر بخواهد موفق باشد، باید نویسنده و دست‌به‌قلم باشد و افشار چنین بود. او از آغاز جوانی تا پایان عمر هشتادو‌پنج‌ساله خود در مجلات جهان نو، مهر، فرهنگ ایران‌زمین، سخن، یغما، كتاب‌های ماه، راهنمای كتاب، آینده، آدینه، كلك، و بخارا مقاله می‌نوشت. البته میدان نویسندگی افشار محدود به مطبوعات نبود. كتاب‌های تألیفی او و مقدمه‌هایی كه بر كتاب‌های قدیمی تصحیح‌شده می‌نوشت، عرصه وسیع دیگری بود كه افشار هنر نویسندگی و قوت قلم خود را در آن به ظهور می‌رسانید.

افشار نویسنده‌ای «صاحب‌سبك» بود و اسلوب سخنش، از جوانی تا آخر عمر، كمابیش ثابت مانده بود. همچنان که دوستان و همكاران نزدیكش خط او را می‌شناختند، خوانندگان مقالات او نیز با قلم او آشنا بودند. در میان نویسندگان توانای معاصر، می‌توان نثر افشار را به نثر سعید نفیسی نزدیك دانست و شاید گزاف نباشد اگر گفته شود افشار در فارسی‌نویسی به نفیسی اقتدا كرده و او را الگوی خود شناخته است. خود او می‌گوید:

در عنفوان جوانی یا بیست‌ویكی‌دوسالگی هوس كتاب‌نویسی داشتم. در آن اوقات به منزل سعید نفیسی زیاد می‌رفتم. زیرا درِ خانه‌اش به روی جوان‌ها باز بود. هم، روز خاصی داشت كه می‌نشست و جمعی به دیدنش می‌شتافتند و هم، گاه و بیگاه می‌شد به او سر زد. روزی گفت به گزینش بخشی از ادبیات معاصر پرداخته است و قصد دارد مجموعه‌ای از داستان‌ها و نوشته‌های جمال‌زاده و دهخدا و صادق هدایت را منتشر سازد.
گفتم چرا این كار را به طور عام‌تر انجام نمی‌دهید و چرا از انتخاب نوشته‌های محققان و ادیبان پرهیز دارید؟
گفت آن‌ها ادبیات نیست. من فعلاً برای آگاهی جوان‌ها منحصراً در پی آنم كه منتخباتی از نوشته‌های ادبی فراهم بكنم.

چون باز اصرار كردم گفت: مگر همه كارها را باید من یا طبقه من بكنند. شما جوان‌ها خودتان باید دست‌به‌كار شوید و آنچه را مفید می‌دانید بكنید، تا این رشته منقطع نشود. بنابراین، خودت این كار را بكن و فردا بیا با هم پیش حسن معرفت (مدیر كانون معرفت كه كتاب او را چاپ می‌كرد) تا بگویم كه جلد دیگر این مجموعه را این جوان تهیه خواهد كرد. گفت بر آن مقدمه‌ای هم خواهم نوشت كه كتاب شما شناسانده شود... این همان كتاب است كه من یادداشت‌های آن را به تدریج فراهم می‌كردم.
حسن معرفت توصیه مرحوم نفیسی را پذیرفت و كتاب با مقدمه آن شادروان به نام نثر فارسی معاصر در فروردین 1330 به چاپ رسید. (نادره‌كاران(2) ، ص 176-177)

افشار عقیده دارد نثر نفیسی «زیبا و استوار و فصیح» است و در مقاله‌ای كه به تاریخ تیرماه 1330 درباره سعید نفیسی نوشته، او را چنین وصف كرده است:

وی نثر فارسی را در منتهای روانی و استحكام می‌نویسد، در استعمال لغات فارسی و اصطلاحات ادبی و استعمالاتی كه در متون قدیم شده است، قدرت و برازندگی خاص دارد. به جز روانی، نثر او شیرین و دلكش است (همان، ص 162)

نیز گفته است:

نفیسی نثر را در نهایت زیبایی و روانی می‌نوشت. پختگی و شیرینی نثرش بی‌گمان از آن بود كه متون قدیم را خوب می‌شناخت و از بس چنان آثار را استنساخ كرده بود ذهنش و قلمش تأثیر پذیرفته بود. (همان، ص 168)

از میان نوشته‌های او، مجموعه داستان‌های تاریخی ماه نخشب را «نمونه‌ای از زیباترین نثر فصیح معاصر» می‌داند. برای آنكه از میزان دلبستگی افشار به سعید نفیسی آگاه شویم، بد نیست به این عبارت كه وی به سال 1366 – یعنی سال‌ها پس از مرگ نفیسی – به یاد او نگاشته است توجه كنیم:

چهارمین روز در «كارزار» - در كوهسار نزدیك جبال بارز - خوش گذشت، چه، هنگام گل بود و گلاب‌گیری. بوی گل سرخ در هوا پراكنده بود و زیبایی شب‌های پر ستاره آنجا خیره‌كننده.
بلبل بسیاری می‌خواند و گنجشك‌ها در سقف خانه همایون ولوله‌ای عجیب می‌كردند. از آرامش و زیبایی آنجا به یاد عباراتی افتادم كه سعید نفیسی روزگاری به یاد ایران نوشته بود و من هم به جای شعری در آن شب پر ستاره زمزمه می‌كردم:

به ایرانم
به ایران گرامی‌ام
به ایران جاودانی‌ام

این عبارات نفیسی كه در یكی از سال‌های پریشانی ایران 1325-1327، بر پیشانی یكی از داستان‌های تاریخی مجموعه ماه نخشب او چاپ شده بود «شعر» است و سراسر حقیقت است. سعید نفیسی ایران جاودانی را دوست می‌داشت. برای فرهنگ درخشان آن رنج‌های گران برد و دلسوختگی بی‌پایان نسبت به آن ابراز می‌كرد. دلداده بدین سرزمین بود. سراسر زندگی را در راه پیشرفت كارهای فرهنگی و پژوهشی آن گذرانید. زن و فرزند و خانه و نیروی بدنی و حیثیت معنوی خود را در آن مصروف كرد. او از سر همه‌چیز می‌گذشت تا نكته‌ای و سطری و ورقی و كتابی در یاد ایران و برای ایران چاپ شود. (همان، ص176)

البته باید اذعان و اعتراف كرد كه آنچه افشار در حق سعید نفیسی گفته، سخنانی است كه می‌باید در حق خود او نیز گفته شود.

نثر فارسی افشار، در عین حال كه ادیبانه است، روان و روشن است. در كلام او تعقید و تكلّف دیده نمی‌شود. سخنش همه‌کس فهم است. افشار هرگز به بیماری «سره‌گرایی» كه در زمان او شایع و رایج بود مبتلا نشد و با همه عشقی كه به ایران داشت با لغات عربی متداول در زبان فارسی دشمنی نكرد. از عربی‌مآبی پرهیز می‌كرد و از فرنگی مآبی و آوردن لغات فرنگی نیز در سخن خود قویاً اجتناب می‌ورزید. اعتدالی كه در همه كارها و در همه زندگی، صفت بارز افشار بود در نثر او نیز دیده می‌شد. نثرش خالی از گزافه‌گویی و شور و شرّ بود. افشار، نه در نگارش و نه در زندگی، اهل خودنمایی نبود.

افشار، برخلاف بسیاری از نویسندگان امروز، جملات را كوتاه می‌نوشت و در اولین فرصت جمله را با آوردن فعلی به نقطه پایان می‌رساند. از این حیث، نثر او یادآور دوران درخشان نثر فارسی در قرن‌های پنجم و ششم و نثر كتاب‌هایی مانند تاریخ بیهقی و كلیله و دمنه است. از نثر او نمونه‌ای می‌آوریم:

رشید یاسمی را بارها دیده بودم. مردی خوش‌سخن و سخن‌دان بود. با مصاحب خویش سخن به مهر و لطف می‌گفت. چهره‌ای سرخگون و خوشایند داشت.

برای زندگی رنج بسیار برد. ناچار تن خویش را فرسود. سه بهار پیش از این بیمار گشت و از آن پس نهال اندیشه و شعر او خشكید و دستش از كار دانش باز ماند... دریغ كه شمع عمرش تا به سحر نرسید و در گذشت. موقعی كه خاموش شد به سن پنجاه و هفت سال بود (همان، ص 70)

او، با تفحّص در آثار نویسندگان قدیم و خوض و غور در نمونه‌های نثر فارسی ادوار گذشته، به خوبی به راز و رمز زیبایی و دلپذیری نمونه‌های والای نثر فارسی پی برده بود و قابلیت‌ها و توانایی‌های این زبان را شناخته بود و از میراث گران‌قدر هزارساله زبان و ادب فارسی همچون سرمایه‌ای سودآور استفاده می‌كرد. در نثر وی نمونه‌ها و نشانه‌های فراوانی از عنایت و التفات او به نثر كهن فارسی دیده می‌شود و از آن جمله یكی استفاده نسبتاً فراوان از افعالی است كه با پیشوند همراهند. افشار با استفاده از این پیشوندها، هم به صورتی هنرمندانه در معنای فعل تصریفی لطیف و ظریف می‌كرد و هم بر زیبایی كلام خود می‌افزود. در نوشته‌های او به وفور به افعالی برمی‌خوریم كه از مصدرهای «باز ایستاندن»، «درشكستن»، «فرو مردن»، «فرو نشستن»، «فرو افتادن»، «برخواندن»، «برشمردن»، «برگرفتن» و مانند این‌ها ساخته شده است. همچنین لغات و تعبیراتی مانند «پایندان»، «طالب علمان»، «میراندنِ وقت»، «سخن كردن»، «فراغ یافتن»، «سه دیگر»، «پُرسان شدن» و «به درس نشستن» در نوشته‌های او كم نیست.

یكی دیگر از خصوصیات نثر فارسی ایرج افشار، كه معرّف توانایی اوست، تركیبات بدیع و خوش‌معنا و خوش‌آهنگی است كه وی‌ می‌سازد و به کار می‌برد. تركیباتی از قبیل «مكتوب دلاویز»، «كوچك‌اندام و باریك‌چهره»، «تلخ‌طعم»، «فرهنگ‌مند»، «آوازه‌مند»، «دست‌وپا‌ گرم»، «جهان‌نگری»، «تندرانان [به معنای افراطیون]»، «ذوق‌پروری»، «تازه‌بینی»، «پردریغا»، «قدیم‌مرد»، «نیك‌دل»، «حكمت‌شناس»، «غم‌آفرین»، «روشن‌بین»، «استواراندیشه»، «آسمان‌پیمایی»، «زودازود»، و «شُكرنگار» در آثار او فراوان است و یكی از شگردهای اوست كه به نثرش شیرینی و لطافت می‌بخشد.

خصوصیت دیگری كه در نثر افشار وجود دارد «شروع خوب» مقالات اوست. نوشته‌های وی آغازی دلنشین دارد و همین «خوش‌آغازی» یا «برائت استهلال» خواننده را جذب می‌كند و به درون می‌كشد و به خواندن همه نوشته برمی‌انگیزد. ذكر یكی دو نمونه برای تصدیق آنچه گفتیم لازم و كافی است:

پنجاه سال پیش یكی از دو پایه‌گذار تحقیقات ایرانی در گذشت. او محمد قزوینی بود. طلبه‌ای بود كه نخستین خدمتش در راه فرهنگ مملكت همكاری در شركت طبع كتاب بود. در آن شركت محمدعلی فروغی كاركن اصلی بود و ماهی بیست‌وپنج تومان اجرت كارش بود. قزوینی در همان اوقات توانست خود را به انگلستان برساند... (همان، ص 51)

چشمه جوشنده و زلالی از كوهسار زیبای ادب معاصر ایران بخوشید. بادپایی تندسیر از كاروان فهم و ذوق روز هیجدهم شهریور بیابان مرگ شد.(3)
او جلال آل احمد بود. مردی بود از صف نخبگان و فرزندان ایران امروز. انسان بود و دوستدار انسان‌ها. رهروی بود نكته‌یاب و جامعه‌نگر، ایران‌دوست و ایران‌شناس. قلمداری بود مایه سرافرازی از اقلیم ما. (همان، ص 236)

افشار، تا آنجا كه من می‌دانم، شاعر نبود، اما شعر را خوب می‌شناخت و شعرِ خوب را هم می‌شناخت و گهگاه بیتی یا قطعه‌ای از آنچه در جنگ‌ها و دیوان‌ها خوانده بود و یادداشت كرده بود چاشنی نثر خود می‌كرد و بر زیبایی آن می‌افزود. افشار، دست كم در نوشته‌های خود، اهل طنز و طیبت نبود و خوانندگان هنگام خواندن آثار او كمتر می‌خندیدند. اكنون كه او در میان ما نیست، مناسب می‌بینم یك شوخی قلمی میان او و دكتر باستانی پاریزی را، كه حدود چهل سال قبل در راهنمای كتاب خوانده‌ام، نقل كنم و به زبان حافظ خطاب به او بگویم:

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امّید غمت خاطر شادی طلبیم

باستانی پاریزی، در جلد پانزدهم راهنمای كتاب، مقاله مفصّلی دارد تحت عنوان «از مرو تا مناكو» كه به‌صورت ضمیمه شماره‌های 10 و 11 و 12 به‌چاپ رسیده است. در این مقاله، دكتر باستانی درباره شرح حال پرنس ارفع‌الدّوله معروف به دانش تحقیق وسیعی كرده و به نقل از روزنامه خاطرات اعتمادالسّلطنه، كه به‌همّت ایرج افشار به‌چاپ رسیده، مطالبی درباره رابطه محمودخان علاء‌الملك ژنرال قونسول ایران در تفلیس با میرزا رضاخان ارفع نوجوان، كه همان ارفع‌الدّوله بعدی است، آورده است. در این نقل قول، كلمه‌ای غیراخلاقی بوده كه ایرج افشار آن را حذف كرده بوده و به‌جای آن سه‌نقطه گذاشته بوده است. باستانی كه دلش نمی‌آمده از كنار این كلمه به‌آسانی بگذرد، در پانوشت توضیحی داده و نوشته است:

ایرج افشار اینجا یك كلمه را حذف كرده است، معلوم است كه چه می‌خواهد بگوید، اما افشار جان! چرا خاطرات مردم را ناقص كردی؟ مگر به تو برمی‌خورد؟ همه رفته‌اند، تو جوش آنها را می‌زنی؟

افشار هم، با دیدن این پی‌نوشتِ باستانی، زیر آن نوشته است:

باستانی جان! خوب بود به تو كه برنمی‌خورد به عكس كتاب كه در كتابخانه مركزی موجود است مراجعه می‌كردی و جمله را كامل نقل می‌كردی و دلت خنك می‌شد. (ایرج افشار)

پایان‌بخشِ سخنْ سخنی از خود افشار است به نقل از مقدمه كتاب نادره‌كاران او، كه در نوشتن این مقاله، از میان همه نوشته‌های او، مأخذ عمده و مرجع اصلی بوده است؛ آنجا كه می‌گوید:

تا زمانی‌كه مجله آینده منتشر می‌شد می‌كوشیدم درگذشته‌ای كه سزاوار یادمان باشد فراموش نشود. پس از آن هم چون لطف علی دهباشی را پشتیبان داشتم، به تفاریق در كلك و بخارا آن رویه را - نه‌چندان منظم و به‌حوصله - دنبال می‌كردم. ولی به‌تدریج دستم و ذوقم و قلمم از سرگذشت‌نویسی درگذشتگان خشكید. این هم نوعی است از آن حكایت مشهور كه خیاط در كوزه افتاد.

ایرج افشار، در طی سالیان دراز، شرح حال ششصدوده نفر از دانشمندان و معاریف و مشاهیر و خدمتگزاران فرهنگ ایران را پس از وفات آنها با قلمی توانا نوشته و از آنان یاد كرده است. اكنون كه خود او به كاروان راهیان جهان دیگر پیوسته و روی در نقاب خاك كشیده است و به قول خودش «خیاط نیز در كوزه افتاده»، حق این است كه از او به‌نیكی یاد كنیم و دریغاگوی او باشیم و، برای آرامشِ روان و آمرزشِ او، از خداوند كریم، طلب رحمت و غفران كنیم.

 

....................................

1. برگرفته از شعر معروفی كه ایرج میرزا برای خود گفته است: «این كه خفته است در این خاك، منم/ایرجم، ایرجِ شیرین‌سخنم»

2. نادره‌كاران: سوكنامه ناموران فرهنگی و ادبی (1304-1381ش). ایرج افشار. به‌كوشش محمود نیكویه. تهران: قطره، 1384 (چاپ دوم).

3. به‌نظر می‌رسد در این عبارت كلمه‌ای افتاده باشد. می‌توان آن را بدین‌گونه اصلاح كرد: «...روز هیجدهم شهریور [راهی] بیابان مرگ شد».

 

 

Haddade Adel
Haddade Adel