Haddade Adel
Haddade Adel

به همين سادگى كه مى‏بينى

به همين سادگی كه می‏بينی
(سيری در شعر فاضل نظری)

غلامعلی حدّاد عادل


گفته بودی چگونه می‏گريم
به همين سادگی كه می‏بينی

با مشاهده و مطالعه آثار شاعران سه دهه اخير ايران، می‏توان گفت كه شعر فارسی در دوران بعد از پيروزی انقلاب اسلامی تحوّل يافته و به راهی ديگر قدم نهاده است. شعر فارسی امروز ايران، اگرچه مقيّد به قواعد ساختاری و انضباط سنّتی حاكم بر شعر است، از حيث زبان و مضمون تكرار و ادامه گذشته نيست. آن سنّت‏شكنی در وزن و قافيه كه در سه دهه قبل از پيروزی انقلاب در قالب «شعر نو» نمودار و تحت عناوينی مانند «شعر سپيد» و «شعر آزاد» به افراط كشيده شده بود در شعر پس از انقلاب ديده نمی‏شود. امّا اين سخن بدان معنی نيست كه شاعران امروز ايران به شعر دوران قاجار و صفوی بازگشته‏اند و همان تصويرهای هميشگی ملال‏آور از انسان و طبيعت را كليشه‏وار تكرار می‏كنند. حقيقت اين است كه شعر امروز ايران شعری است كه، هرچند از حيث ساختارْ نو و تازه نيست، از حيث نگاه شاعر به انسان و جهان  به‏كلّی تازه است و طراوت و تپشی دلپسند و اميدبخش و زبانی روشن و درست و استوار دارد. می‏توان گفت شاعران، در دوران پس از پيروزی انقلاب اسلامی در ايران، باده نو را به جام كهن ريخته‏اند.

برای آنكه در اثبات اين مدّعا شاهدی ارائه و حجّتی اقامه كرده باشيم، به نقد و بررسی شعرهای فاضل نظری می‏پردازيم. از فاضل نظری، سه دفتر شعر به نام‏های آن‏ها و اقلّيت و گريه‏های امپراتور در اختيار ما بوده است. اين سه مجموعه كم‏ حجم، يكجا در بسته‏بندی ويژه‏ای، با عنوان «سه گانه فاضل نظری» عرضه شده است. در آن‏ها 51، در اقلّيت 37، و در گريه‏های امپراتور 38 غزل و جمعاً در اين سه دفتر 126 غزل مندرج است.

در اين بررسی، سخن خود را به دو بخش تقسيم می‏كنيم. بخش نخست را به زبان و بخش دوم را به محتوای اشعار او اختصاص می‏دهيم.

زبان شاعر

فاضل نظری شاعری غزلسراست و اگر در قالب‏های ديگری غير از غزل شعری سروده باشد به نظر راقم اين سطور نرسيده است. غزل‏های او كوتاه و عموماً پنج و شش بيتی است. او، به تعبير خودش، به لفظ كهن و ضوابط آن مقيّد است:

مرا به لفظِ كهن عيب می‏كنند و رواست
كه سينه‏سوخته از «می» حذر نخواهد كرد
(آن‏ها، ص 101)

با اين حال، در زبان او، الفاظ و اصطلاحات مهجور ديده نمی‏شود. او زبانی كاملاً امروزی دارد ــ زبانی ادبی و شاعرانه و نرم و هموار كه، در عين حال، به زبان معيار و متداول بسيار نزديك است. بيان فاضل نظری نيز روشن و ساده است و برای فهم شعر او به شرح و تفسير نياز نيست.


خوانندگان و شنوندگان

شعرهای او بايد در احساس با او شريك شوند نه در معلومات. شعر او ارزش خود را از احساس شاعرانه و جوهر شعری كسب می‏كند. سروده‏هايش به نغمه تار و سه‏تار می‏ماند كه ساده و دلنشين است.

چيزی ز ماه بودنِ تو كم نمی‏شود
گيـرم كـه بركـه‏ای نفسـی عاشقت شدست

ای سيبِ سرخِ غلت‏زنان در مسير رود
يك شهر تا به من برسی عاشقت شدست
(گريه‏های امپراتور، ص 33)

ديگر سراغِ خاطره‏های مرا مگير
خاكسترِ گداخته را زير و رو مكن

...رازِ من است غنچه لب‏های سرخِ تو
رازِ مـرا بـرای كسـی بازگـو مكن

ديدارِ ما تصوّرِ يك بی‏نهايت است
با يكدگر دو آينه را رو به رو مكن
(آن‏ها، ص 25)

عاقبت رازِ دلم را به لبانش گفتم
شايد اين بوسه به نفرت برسد شايد عشق
(اقلّيت، ص 39)

فاضل نظری با الفاظ عادی و شناخته‏شده مفاهيم و معانی لطيفی آفريده است. در اشعار او مضامين تازه و دلنشينی می‏توان يافت:

اينكه مردم نشناسند تو را غربت نيست
غربت آن است كه ياران ببرندت از ياد
(همان، ص 13)

گفته بودی چگونه می‏گريم
به همين سادگی كه می‏بينی

سكّه زندگی دو رو دارد
گاه غمگين و گاه غمگينی

شاخه‏های هميشه بالايی
ريشه‏های هميشه پايينی
(همان، ص 67)

ای بغضِ فروخورده مرا مرد نگهدار
تا دستِ خداحافظی‏اش را بفشارم
(همان، ص 99)

هزار صبح توانستی و نخواستی امّا
رسيدَنيست شبی كه بخواهی و نتوانی
(اقلّيت، ص 33)

كورسوهای چراغِ عقلِ مردم منكِرند
روشنايی‏های آن خورشيدِ نامحسوس را
(گريه ‏های امپراتور، ص 53)

نسيم از گيسوانت رد شد و باران تو را بوسيد
طبيعت سهمِ خود را از تماشای تو می‏گيرد
(آن‏ها، ص 35)

زندگی در برزخِ وصل و جدايی ساده نيست
كاش قدری پيش ازين يا بعد از آن می‏زيستم
(همان، ص 43)

همچون نسيم می‏گذرد تا به رفتنش
چون بوته‏زار دست برايش تكان دهم
(گريه‏های امپراتور، ص 25)

كی به انداختنِ سنگِ پياپی در آب
ماه را می‏شود از حافظه آب گرفت
(همان، ص 27)

تو را خدا به زمين هديه داده چون باران
كه آسمان و زمين را به هم بياميزی
(همان، ص 37)

ما را كبوترانه وفادار كرده است
آزاد كرده است و گرفتار كرده است
(آن‏ها، ص 85)

فاضل نظری، جای جای، از صناعات ادبی بهره می‏گيرد امّا نه به آن حد كه شعرش را گران‏بار سازد. فی‏المثل لفّ و نشر مرتّب را می‏توان به صورتی آرام و بی‏هياهو در اين بيت ديد:

تنهايی و رسوايی بی‏مهری و آزار
ای عشق ببين من چه كشيدم تو چه كردی
(آن‏ها، ص 29)

يا صنعت طباق را در اين بيت:

هم هيزمِ سنگين‏سری دوزخيانی
هم باغِ سبك‏سايه فردوس ِ برينی
(همان، ص 57)

يا صنعتی در مايه ردّ العجز الی الصّدر را در اين بيت:

مرا بازيچه خود ساخت چون موسی كه دريا را
فراموشش نخواهم كرد چون دريا كه موسی را
(اقلّيت، ص 25)

گاه نيز هنرمندانه ايجاز و تكرار را در كنار هم به كار می‏برد:

چنان كه از قفس ِ هم دو ياكريم به هم
از آن دو پنجره ما خيره می‏شديم به هم
به هم شبيه  به هم مبتلا  به هم محتاج
چنان دو نيمه سيبی كه هر دو نيم به هم
(گريه‏های امپراتور، ص 65)

حسن مطلع يا براعت استهلال هم در بعضی از غزل‏های او چشمگير است:

سفر بهانه ديدار و آشنائی ماست
ازين به بعد سفر مقصدِ نهائی ماست
(آن‏ها، ص 21)

چشمت به چشمِ ما و دلت پيش ِ ديگريست
جای گلايه نيست كه اين رسمِ دلبريست
(همان، ص 27)

از باغ می‏برند چراغانيَت كنند
تا كاجِ جشن‏های زمستانيَت كنند
(گريه‏های امپراتور، ص 83)

از شوقِ تماشای شبِ چشمِ تو سرشار
آيينه‏به‏دست آمده‏ام بر سرِ بازار
(آن‏ها، ص 75)

مضمون‏سازی در مايه سبك هندی در شعر بسياری از شاعرانِ دوران سی‏ساله عمر انقلاب اسلامی تا به امروز جان گرفته است. اين بازگشت تقليد ساده سبك هندی نيست؛ به نوعی پرورش خلاّق و سازنده آن است. در غزل‏های فاضل نظری نيز تصويرهايی درج شده كه شعر او را به اشعار سبك هندی نزديك می‏سازد:

هر كه ويران كرد ويران شد در اين آتش‏سرا
هيزم اوّل پايه سوزاندنِ خود را گذاشت
(آن‏ها، ص 83)

ساحل جوابِ سرزنش ِ موج را نداد
گاهی فقط سكوت سزای سبك‏سريست
(همان، ص 27)

طوفان اگر فرو بنشيند عجيب نيست
پايانِ بی‏دليل دويدن نشستن است
(همان، ص 45)

می‏توان گفت در شعر فاضل نظری رگه‏هايی از سبك هندی همچون رگه‏های سنگ مرمر دويده و آن را خوش‏نماتر ساخته است. گرايش او به سبك هندی، به اقتضای ماهيّت اين سبك، سبب شده تا بسياری از غزل‏های او به صورت مجموعه‏ای از ابيات مستقل درآيند چنان‏كه گويی هر يك از آنها آلبوم كوچكی است شامل پنج يا هفت عكس زيبا و ديدنی كه هركدام نمودار چهره يا منظره‏ای جداگانه‏اند.

فاضل نظری در انتخاب قافيه و رديف ذوق نشان داده است. وی قافيه‏هايی بديع و رديف‏هايی مناسب اختيار كرده كه انسجام صوری ابيات غزل‏های او را قوّت بخشيده‏اند. رديف‏های برگزيده او چندان قيدآور و دست و پاگير نيستند و آزادی شاعر را در انتخاب پاره‏ها و عناصر وابسته به خود كمتر محدود می‏كنند و چه‏بسا كار او را آسان‏تر هم می‏سازند:

بغض ِ فروخورده‏ام چگونه نگريم
غنچه پژمرده‏ام چگونه نگريم
(آن‏ها، ص 23)

به نسيمی همه راه به هم می‏ريزد
كی دلِ سنگ تو را آه به هم می‏ريزد
(گريه‏های امپراتور، ص 17)

هنوز گريه بر اين جويبار كافی نيست
ببار ابرِ بهاری ببار كافی نيست
(اقلّيت، ص 79)

در بسياری از غزل‏ها رديفْ خود جمله‏ای تمام و طولانی است و باقی مصرع نسبت به آن بسيار كوتاه است و همين ساختار آن را به زبان محاوره بسيار نزديك می‏سازد:


بی‏لشكريم حوصله شرحِ قصّه نيست
فرمانبريم حوصله شرحِ قصّه نيست
(آن‏ها، ص 31)

شيداتر از اين شدن چگونه
رسواتر از اين شدن چگونه
(همان، ص 65)

تصوّر كن بهاری را كه از دستِ تو خواهد رفت
خمِ گيسوی ياری را كه از دستِ تو خواهد رفت
(گريه‏های امپراتور، ص 29)

فاضل نظری از كاربرد كلمات و تعبيرات معمول در محاوره و زبان مردم كوچه و بازار، چه در متن شعر و چه در قافيه و رديف، ابايی ندارد:

بعدِ يك سال بهار آمده می‏بينی كه
باز تكرار به بار آمده می‏بينی كه
(آن‏ها، ص 17)

بدخلقم و بدعهد زبانبازم و مغرور
پشتِ سرِ من حرف زيادست مگر نه
(همان، ص 15)

وضعِ ما در گردش ِ دنيا چه فرقی می‏كند
زندگی يا مرگ بعد از ما چه فرقی می‏كند
(همان، ص 11)

در چشمِ آفتاب چو شبنم زياديَم
چون زهر هرچه باشم اگر كم زياديَم
(گريه‏های امپراتور، ص 21)

تعبيرهايی چون «می‏بينی كه»، «پشتِ سرِ من حرف زيادست مگر نه»، «چه فرقی می‏كند»، «زياديَم» بيشتر مناسب اشعار طنز نظير شعرهای سيّد اشرف‏الدّين حسينی (نسيم شمال) يا ابوالفضل زروئی نصرآباد است ــ  امّا فاضل نظری اين تمايز را نپذيرفته است. اين سهل‏گيری در كاربُرد الفاظ و تعبيرات، اگر ما را به ياد سليقه شاعران مكتب وقوع بيندازد، طبيعی است. می‏توان گفت زبان شعری فاضل نظری، با اين آزادی از هر گونه قيد و بند در انتخاب شيوه بيان، از يكدستی دور شده است.

زبان فاضل نظری، در عين سادگی و روانی و دوری از پيچيدگی، بيانگر احساس و تخيّل عميق است؛ جويباری زلال و روان است امّا در ذهن خواننده، گاه آرام و آسايش و گاه تلاطم احساس و عاطفه پديد می‏آورد. شاعر، در كارگاه ذهن خود، عناصری از طبيعت و محيط پيرامون را همچون مصالح به كار می‏گيرد و بدان‏ها رنگ و بو و خاصيّت شعری می‏بخشد. از جمله اين عناصرند ساحل، موج، دريا، صخره، رود، بركه، فوّاره، كوه، سنگ، درخت، نسيم، ماه، باران، گل، ماهی، پرنده، قفس، سفر، بهار، آينه كه به عنوان مايه‏های سبكی در غزل‏های او تكرار می‏شوند.

در اين كارگاه، شاهد عواطف و احوال نفسانی شاعريم، شاهد عالم درون كه شاعر بی‏واسطه در آن می‏زيد و جوهر زندگانی او و حقيقت وجودی اوست. سه‏گانه فاضل نظری آينه اين معانی و اين عوالم انسانی است، جلوه‏گاه عشق، ايمان، عرفان، حسرت، شرم، راز، دلهره، دلتنگی، شك، يأس، نااميدی، بدبينی، پشيمانی، ملامت، بيزاری، تقدير، و مشغله ذهنی مرگ است. اينها امواج دريای درون شاعرند كه سر به صخره‏های دنيای بيرون از روح او می‏كوبند. اينها تار و پود نسج قيام وجودی (اگزيستانس ِ) شاعر و طيف الوان رنگين‏كمان نفسانيّات اويند كه در باران شعری در افق زندگی او ظاهر می‏گردند.

فاضل نظری، در بسياری از اشعار خود، احوال درونی خويش يا، به تعبير دقيق‏تر و جامع‏تر، خودِ خود را به جهان بيرون منتقل و منتشر می‏سازد و بسط می‏دهد. او، برای بيان خود و سخن گفتن با خود و ديگران و راز و نياز با خدا به سراغ كوه و سنگ و باران و آينه و كبوتر می‏رود و روح انسانی در آنها می‏دمد و سخن خود را به زبان حال آنها به گوش می‏رساند. اين شگرد در ابياتی از غزل زير مصداق روشنی يافته است:

چنان كه از قفس ِ هم دو ياكريم به هم
از آن دو پنجـره ما خيـره می‏شديم به هم
به هم شبيه  به هم مبتلا  به هم محتاج
چنان دو نيمه سيبی كـه هر دو نيم به هم
من و توايم دو پژمرده‏گل ميان كتاب
مـن و توايـم دو دلبستـه از قديـم به هم
من و تو رود شديم و جدا شديم از هم
من و تو كـوه شديـم و نمی‏رسيـم به هم
بيا شويم چو خاكستری رها در باد
مـن و تـو را برسـانـد مگـر نسيـم به هم
(گريه‏های امپراتور، ص 65)

حسن ختام را نمونه‏هايی از سه دفتر شعر فاضل نظری نقل می‏كنم كه در آنها شاهد «انسانی ديدن» و «انسانی ساختنِ» دنيای بيرون شاعر و نفوذ احوال درونی او در عناصر طبيعتيم:


ساحل، موج، دريا، صخره، رود

سيلی هم‏صحبتی از موج خوردن سخت نيست
صخره‏ام هر قدر بی‏مهری كنی می‏ايستم
(آن‏ها، ص 43)

مست است و شوربخت كه سر می‏زند به سنگ
دريا جوانی به هدر رفته مَنَست
(همان، ص 81)

رود راهی شد به دريا كوه با اندوه گفت
می‏روی امّا بدان  دريا ز من پايين‏ترست
(همان، ص 103)

موجم و جرأتِ پيش آمدنم نيست مگر
به دلِ سنگِ تو از من نرسد آزاری
(همان، ص 105)


فوّاره

مثلِ يك فوّاره حكمِ سرنگونی با مَنَست
شرم‏ها از شوق‏های ناگهانم داشتم
(همان، ص 89)

فقط به خيزش ِ فوّاره‏ها نظر كردم
فرودِ آب نديدم  فريب از اين خوردم
(گريه‏های امپراتور، ص 31)

آسمانی شدن از خاك بريدن می‏خواست
بی‏سبب نيست كه فوّاره فروريختَنيست
(همان، ص 47)


آينه

شاعرانی كه طبيعت و اشيای طبيعی را انسانی می‏بينند با آينه انس ويژه‏ای دارند. فرق آيينه با اشيای ديگر اين است كه هم خود است و هم جز خود؛ در ساخت و صرف نظر از جنبه آلی و ابزاری، خودی است كه از آهن يا روی يا شيشه ساخته شده است و از نظر كارويژه  جلوه‏گاه هرچه جز خود است. اين خاصيّت دوگانه در تقابلِ خود و جز خود به آينه جايگاهی ممتاز می‏بخشد كه مضمون‏ساز می‏گردد:


مرا در آينه می‏بينی و هنوز همانم
تو را در آينه می‏بينم و هنوز همانی

(اقلّيت، ص 33)

ما چنان آيينه‏ها بوديم رو در رو ولی
امشب اين آيينه از آن آينه غمگين‏تر است

(آن‏ها، ص 103)

ديدارِ ما تصوّرِ يك بی‏نهايت است
با يكدگر دو آينه را رو به رو مكن

(همان، ص 25)

بسياری از اشعار فاضل نظری بيان شاعرانه و مؤثّر و دلنشين احوال درونی اوست كه خوانندگان شعرهای او چه‏بسا در آنها با او شريك باشند. از اين رو، شعر شاعر مايه همدلی و همحسّی خواننده با شاعر می‏گردد. به نمونه‏هايی از اين گونه اشعار توجّه می‏كنيم:


شكّ و يأس و بدبينی

از فلسفه تا سفسطه يك عمر دويدم
آخر نه به اقرار رسيدم نه به انكار
(همان، ص 51)

آخرين منزلِ ما كوچه سرگردانيست
در به در در پی  گم كردنِ مقصد رفتيم
(همان، ص 79)

در تمامِ سال‏های رفته بر ما  روزگار
شادمانی می‏خريد از ما و ماتم می‏فروخت
(اقلّيت، ص 67)

نهال بودم و در حسرتِ بهار ولی
درخت می‏شوم و شوقِ برگ و بارم نيست
(گريه‏های امپراتور، ص 35)

ويرانه‏های خانه من ايستاده‏اند
چشم‏انتظارِ حمله چنگيزِ ديگری
(همان، ص 55)

ابيات زير از غزلی است كه رديف آن حال نفسانی شاعر را به‏فصاحت بيان می‏كند:

به مسجد آمدم و نااميد برگشتم
دل از مشــاهـده تلخــی ريــا بيـزار
صدای قاری و گلدسته‏های پژمرده
اذانِ مــرده و دل‏هــای از خـدا  بيـزار
به خانه‏ام بروم خانه از سكوت پر است
سكوت می‏كند از زندگی مـرا بيـزار
تمامِ خانه سكوت و تمامِ شهر صداست
از اين سكوت گريـزان  از آن صـدا بيـزار
(همان، ص 63)

تازه‏ترين غزلی كه، با نام «دنيا»، از فاضل نظری به دست ما رسيده  نيز در مايه عرفانی است امّا رنج‏نامه‏ای است آكنده از آزردگی:

به تنهايی گرفتارند مشتی بی‏گناه اينجا
مسافرخانه رنــج است يا تبعيدگاه اينجا
غرض رنجيدنِ ما بود از دنيا  كه حاصل شد
مكن عمر مرا ای عشق بيش از اين تباه اينجا
نشانِ خانه خود را در اين صحرای سردرگُم
بپرس از كاروان‏هايی كه گم كردند راه اينجا
اگر شادی سراغ از من بگيرد جای حيرت نيست
نشان می‏جويد از من تا نيايد اشتباه اينجا
تو زيبايی و زيبايی در اينجا كم گناهی نيست
هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب ماه اينجا


حسرت، شرم

با دلت حسرت همصحبتيَم هست  ولی
سنگ را با چه زبانی به سخن وا دارم
(آن‏ها، ص 109)

خواب ديديم كه رؤياست ولی رؤيا نيست
عمر جز حسرتِ ديروز و غمِ فردا نيست
(اقلّيت، ص 17)

نفرينِ گلِ سرخ بر اين شرم كه نگذاشت
يك بار به پيراهنِ تو بوسه بكارم
(آن‏ها، ص 99)


دلتنگی

فاضل نظری شاعر دلتنگی‏هاست. دلتنگی‏های او چون قهوه تلخ امّا دوست‏داشتنی است. شاعر جوان ما در اشعارش به كودكی مغموم می‏ماند كه پشت پنجره‏ای نشسته و با نااميدی و اشك و آه و با دلی آكنده از غم و اندوه به كوچه و خيابان و رهگذران می‏نگرد. دنيای فاضل نظری دنيای رنگ‏های روشن و درخشان نيست دنيائی خاكستری است كه گاه حتّی به تيرگی می‏گرايد:

هر غنچه به چشمِ منِ دلتنگ جز اين نيست
يادآوری خاطره بوسه ديدار
(همان، ص 75)

ای زندگی بردار دست از امتحانم
چيزی نه می‏دانم نه می‏خواهم بدانم
دلسنگ يا دلتنگ چون كوهی زمينگير
از آسمان دلخوش به يك رنگين‏كمانم
(همان، ص 69)

بامت بلند باد كه دلتنگيَت مرا
از هرچه هست غيرِ تو بيزار كرده است
(همان، ص 85)


مرگ

مرگ فراوان‏ترين مضمون در شعر فاضل نظری است. او شاعری مرگ‏آگاه است و مرگ‏آگاهی در شعرش موج می‏زند. گويی مسير آن‏همه دلتنگی‏ها، بيزاری‏ها، نگرانی‏ها،نااميدی‏ها، شكّ و ترديدها، و بدبينی‏ها، سرانجام، به مرگ می‏رسد و آن غصّه‏ها و قصّه‏ها در مرگ خلاصه می‏شود. فاضل نظری عموماً غزل‏های خود را با نااميدی و بدبينی به پايان می‏برد. بيت خداحافظی در هر غزل او، مثل غزل خداحافظی، تلخ و غم‏انگيز و يادآور جدايی و پژمردگی است. از پنجاه و يك غزل آن‏ها، دوازده غزل؛ از سی و هفت غزل اقلّيت، ده غزل؛ و از سی و هشت غزل گريه‏های امپراتور نيز، ده غزل با مرگ پايان می‏گيرد. بدين سان، از يكصد و بيست و شش غزل او در سه دفتر شعرش، دست كم سی و دو غزل، يعنی بيش از يك چهارمِ كلّ غزل‏ها، به مرگ ختم می‏شود. اگر شعر او آكنده از آگاهی‏ها و خودآگاهی‏های زندگی انسانی است، پايان غزل‏های او هم، مثل پايان زندگی، مرگ است. قطار غزل‏های او غالباً در ايستگاه مرگ از حركت باز می‏ايستد. او حتّی غزل‏هايی دارد كه با قافيه و رديف مرگ و مردن سروده شده است.

اگر اعتقاد و ايمان دينی و عشق و محبّت فاضل نظری به اوليای دين در كنار اين دلتنگی و بيزاری و مرگ‏انديشی نمی‏آمد، بی‏گمان شعر او خواننده را به مرگ‏آبادِ پوچی می‏كشاند. امّا وی دستاويزی برای روی پا ايستادن دارد و همچون حافظ چشم به افق عشق و ايمان می‏دوزد. مرگ برای او پايان همه‏چيز نيست بلكه مرحله‏ای ناگزير در رسيدن به كمال است:


مثلِ اناری كه از درخت بيفتد
در تب و تاب رسيدنِ به كمالم
(اقلّيت، ص 29)


عشق

فاضل نظری، در جنب همه دلتنگی‏ها و از مرگ و نيستی سخن گفتن‏هايش، از عشق فارغ نيست. او راه بيرون شدن از ظلمات حيرت را عشق می‏داند و می‏گويد: با عشق ممكن است تمامِ محال‏ها (گريه‏های امپراتور، ص 23). امّا مشكل او در اين است كه خود از آن چنين ياد می‏كند:


مرا ز عشق مگوييد عشق گمشده‏ايست
كه هرچه هست ندارم  كه هرچه دارم نيست
(گريه‏های امپراتور، ص 35)

او می‏كوشد تا، به مدد عشق، به معشوق و معبود عالی و متعالی خود نزديك شود. عشق او آسمانی است:


به وصفِ هيچ كسی جز تو دم نخواهم زد
خوشا كسی كه اگر شاعر است شاعرِ توست
كه گفته است كه من شمعِ محفلِ غزلم
به آب و آتش اگر می‏زنم به خاطرِ توست
(همان، ص 49)


هرچند عشقِ خاكی را نيز نردبان عشق آسمانی می‏داند:


درخت‏ها به من آموختند  فاصله‏ای
ميانِ عشقِ زمينی و آسمانی نيست
به روی آينه پرغبارِ من بنويس
بدونِ عشق جهان جای زندگانی نيست
(اقلّيت، ص 9)


او به‏صراحت اعلام می‏كند:


مستی نه از پياله نه از خم شروع شد
از جاده سه‏شنبه شبِ قم شروع شد
آيينه خيره شد به من و من به آينه
آن قدر خيره شد كه تبسّم شروع شد
خورشيدْ ذرّه‏بين به تماشای من گرفت
آنگاه آتش از دلِ هيزم شروع شد
... در سجده توبه كردم و پايان گرفت كار
تا گفتم السّلامُ عليكم شروع شد
(گريه‏های امپراتور، ص 61)

همين عشق و ايمان او را به مرثيه‏گويی نيز وا می‏دارد:


آن كشته كه بردند به يغما كفنش را
تير از پی تير آمد و پوشاند تنش را
پيراهنی از نيزه و شمشير به تن كرد
با خار عوض كرد گلِ پيرهنش را
(آن‏ها، ص 39)


يا در غزلی ديگر به مطلعِ


نشسته سايه‏ای از آفتاب بر رويش
به روی شانه طوفان رهاست گيسويش
(همان، ص 91)


نوحه‏ سرايی می‏كند. يا، در اين غزل، كه سراسر نوحه و درد است می‏گويد:


زندگی سبز و مرگِ سرخ مبارك
دشتِ پر از لاله بی‏بهار مبادا
(اقلّيت، ص 73)

در سروده‏های فاضل نظری ابياتی حامل فكر فلسفی می‏توان يافت. مسئله جبر و اختيار
را به بيانی شاعرانه چنين مطرح می‏سازد:


ما را كبوترانه وفادار كرده است
آزاد كرده است و گرفتار كرده است
(آن‏ها، ص 85)


فضای شعرش گاه حال و هوای فلسفه‏های اگزيستانس (قيام وجودی) پيدا می‏كند.

 

حاصل سخن

فاضل نظری شاعری است با زبان و مضامينی امروزی. شعر او نمونه‏ای از شعر امروز ماست. الفاظ در شعر او روشن و تراش‏خورده‏اند. شعرش بيانگر احساس و هيجان درونی اوست. شعرش انسانی است. در آن، عالم درون و نفسانيّات انسان و انديشه‏های انسانی مصوّر گشته است. اهل درد با شنيدن و خواندن شعرش همان احوال را در خود حاضر می‏بينند و از همين طريق با او همدلی و هم‏داستانی پيدا می‏كنند.

فاضل نظری هنوز، در شاعری، جوان و می‏توان گفت در كشاكش يافتن زبان شعر خود است امّا از پُختگی دور هم نيست و سروده‏هايش بشارت می‏دهند كه شاعری ديگر از راه رسيده است كه راه كمال را می‏پيمايد.

Haddade Adel
Haddade Adel